رساله حقوق

رساله حقوق

رساله حقوق

رساله حقوق

حدیثی از امام سجاد(ع) درباره پنجاه حق که بر عهده انسان است؛ همچون حق خدا، پیشوایان، اعضای بدن، خویشاوندان و اعمالی مانند نماز، روزه، حج، قربانی و صدقه. قدیمی‌ترین منابع این حدیث، تُحَف‌ُ العقول، تألیف ابن‌شُعبه حَرّانی (درگذشت ۳۸۱ق) و سه کتاب شیخ صدوق (درگذشت ۳۸۲ق)، خصال، مَن لا یَحضُرُهُ الفَقیه (از کتب اربعه امامیه) و اَلاَمالی است.

حَدَّثَنَا عَلِيُّ بْنُ أَحْمَدَ بْنِ مُوسَى رَضِيَ اَللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ أَبِي عَبْدِ اَللَّهِ اَلْكُوفِيُّ قَالَ حَدَّثَنَا جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ مَالِكٍ اَلْفَزَارِيُّ قَالَ حَدَّثَنَا خَيْرَانُ بْنُ دَاهِرٍ قَالَ حَدَّثَنِي أَحْمَدُ بْنُ عَلِيِّ بْنِ سُلَيْمَانَ اَلْجَبَلِيُّ عَنْ أَبِيهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيٍّ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ فُضَيْلٍ عَنْ أَبِي حَمْزَةَ اَلثُّمَالِيِّ قَالَ:

هَذِهِ رِسَالَةُ عَلِيِّ بْنِ اَلْحُسَيْنِ عَلَيْهِمَا السَّلاَمُ إِلَى بَعْضِ أَصْحَابِهِ[۱]

اِعْلَمْ أَنَّ لِلَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ عَلَيْكَ حُقُوقاً مُحِيطَةً بِكَ فِي كُلِّ حَرَكَةٍ تَحَرَّكْتَهَا أَوْ سَكِنَةٍ سَكَنْتَهَا أَوْ حَالٍ حُلْتَهَا أَوْ مَنْزِلَةٍ نَزَلْتَهَا أَوْ جَارِحَةٍ قَلَبْتَهَا أَوْ آلَةٍ تَصَرَّفْتَ فِيهَا

بدان كه خداى عزّ و جلّ را بر تو حق‏هاست، كه تو را فرا گرفته است در هر جنبشى يا آرامشى، يا حالتى يا در هر جائى كه در آن فرود آيى، يا در عضوى كه آن را بگردانى يا در هر ابزارى كه در آن تصرف كنى.

فَأَكْبَرُ حُقُوقِ اَللَّهِ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى عَلَيْكَ مَا أَوْجَبَ عَلَيْكَ لِنَفْسِهِ مِنْ حَقِّهِ اَلَّذِي هُوَ أَصْلُ اَلْحُقُوقِ

پس بزرگترين حق‏‌هاى خداى- تبارك و تعالى- بر تو، آنست كه براى خود واجب ساخته، كه آن اصل حق‏‌هاست.

ثُمَّ مَا أَوْجَبَ اَللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ عَلَيْكَ لِنَفْسِكَ مِنْ قَرْنِكَ إِلَى قَدَمِكَ عَلَى اِخْتِلاَفِ جَوَارِحِكَ فَجَعَلَ عَزَّ وَ جَلَّ لِلِسَانِكَ عَلَيْكَ حَقّاً وَ لِسَمْعِكَ عَلَيْكَ حَقّاً وَ لِبَصَرِكَ عَلَيْكَ حَقّاً وَ لِيَدِكَ عَلَيْكَ حَقّاً وَ لِرِجْلِكَ عَلَيْكَ حَقّاً وَ لِبَطْنِكَ عَلَيْكَ حَقّاً وَ لِفَرْجِكَ عَلَيْكَ حَقّاً فَهَذِهِ اَلْجَوَارِحُ اَلسَّبْعُ اَلَّتِي بِهَا تَكُونُ اَلْأَفْعَالُ

پس آنچه بر تو براى تو واجب ساخته، از سر تا بپاست، با اندام‌هاى گوناگون كه تراست. پس خداى عزّ و جلّ- براى زبان تو بر تو حقى قرار داده است و براى گوش تو بر تو حقى، و براى ديده‏ات بر تو حقى، و براى دستت بر تو حقى، و براى پايت بر تو حقى، و براى شكمت بر تو حقى، و براى عورتت بر تو حقى. پس اين هفت اندامند كه كارها با آنها پديد آيد.

ثُمَّ جَعَلَ عَزَّ وَ جَلَّ لِأَفْعَالِكَ عَلَيْكَ حُقُوقاً فَجَعَلَ لِصَلاَتِكَ عَلَيْكَ حَقّاً وَ لِصَوْمِكَ عَلَيْكَ حَقّاً وَ لِصَدَقَتِكَ عَلَيْكَ حَقّاً وَ لِهَدْيِكَ عَلَيْكَ حَقّاً وَ لِأَفْعَالِكَ عَلَيْكَ حُقُوقاً ثُمَّ يَخْرُجُ اَلْحُقُوقُ مِنْكَ إِلَى غَيْرِكَ مِنْ ذَوِي اَلْحُقُوقِ اَلْوَاجِبَةِ عَلَيْكَ

پس خداى- عزّ و جلّ- براى كارهاى تو، بر تو حق‏ها نهاده است. براى نمازت حقى و براى روزه‏ات حقى. و براى صدقه‏ات حقى. و براى قربانيت حقى. و براى كارهايت بر تو حق‏هاست سپس حق‏هاى ديگران كه بر تو واجب است.

فَأَوْجَبُهَا عَلَيْكَ حُقُوقُ أَئِمَّتِكَ ثُمَّ حُقُوقُ رَعِيَّتِكَ ثُمَّ حُقُوقُ رَحِمِكَ فَهَذِهِ حُقُوقٌ تَتَشَعَّبُ مِنْهَا حُقُوقٌ

واجب‏ترين آن بر تو حق‏هاى پيشوايان است. پس حق‏هاى رعيت تو. پس حق‏هاى خويشاوند تو. اين حق‏هاست كه از آن حق‏هايى جدا ميشود.

فَحُقُوقُ أَئِمَّتِكَ ثَلاَثَةٌ أَوْجَبُهَا عَلَيْكَ حَقُّ سَائِسِكَ بِالسُّلْطَانِ ثُمَّ حَقُّ سَائِسِكَ بِالْعِلْمِ ثُمَّ حَقُّ سَائِسِكَ بِالْمِلْكِ وَ كُلُّ سَائِسٍ إِمَامٌ

اما حق پيشوايان تو سه حق است. واجب‏ترين آن حقّ آنكه ترا با نيرو اداره كند. پس حق آنكه تو را تعليم دهد. پس حق آنكه مالك تو باشد. و هر كس كه تدبير كار با او باشد پيشواست.

وَ حُقُوقُ رَعِيَّتِكَ ثَلاَثَةٌ أَوْجَبُهَا عَلَيْكَ حَقُّ رَعِيَّتِكَ بِالسُّلْطَانِ ثُمَّ حَقُّ رَعِيَّتِكَ بِالْعِلْمِ فَإِنَّ اَلْجَاهِلَ رَعِيَّةُ اَلْعَالِمِ ثُمَّ حَقُّ رَعِيَّتِكَ بِالْمِلْكِ مِنَ اَلْأَزْوَاجِ وَ مَا مَلَكَتِ اَلْأَيْمَانُ

و حق‏هاى رعيت تو سه حق است، واجب‏ترين آن بر تو حق كسى كه بخاطر قدرت تو رعيت توست. پس حق كسى كه در آموختن رعيت توست، چه نادان رعيت داناست- پس حق كسى كه بر آن تسلطى دارى. زن يا غلام يا كنيز.

وَ حُقُوقُ رَعِيَّتِكَ[۲]كَثِيرَةٌ مُتَّصِلَةٌ بِقَدْرِ اِتِّصَالِ اَلرَّحِمِ فِي اَلْقَرَابَةِ

و حق‏هاى خويشاوندان تو بسيارست و بهم پيوسته باندازه نزديكى پيوند خويشاوندى.

وَ أَوْجَبُهَا عَلَيْكَ حَقُّ أُمِّكَ ثُمَّ حَقُّ أَبِيكَ ثُمَّ حَقُّ وَلَدِكَ ثُمَّ حَقُّ أَخِيكَ ثُمَّ اَلْأَقْرَبُ فَالْأَقْرَبُ وَ اَلْأَوْلَى فَالْأَوْلَى

و واجب‌تر آن بر تو، حق مادر توست، پس حق پدرت، پس حق فرزندت، پس حق برادرت، پس نزدیک‌تر، پس نزدیک‌تر، پس سزاوارتر، پس سزاوارتر.

ثُمَّ حَقُّ مَوْلاَكَ اَلْمُنْعِمِ عَلَيْكَ ثُمَّ حَقُّ مَوْلاَكَ اَلْجَارِيَةِ نِعْمَتُهُ عَلَيْكَ ثُمَّ حَقُّ ذَوِي اَلْمَعْرُوفِ لَدَيْكَ

سپس حق مولای تو که بر تو حق نعمت دارد. پس حق آن که هم اکنون به تو نعمت می‌دهد (ظاهراً: حق آن که تو بر او نعمتی داری؛ چنان که در تفصیل به خوبی آشکارست). پس حق آن که به تو احسانی کرده.

ثُمَّ حَقُّ مُؤَذِّنِكَ لِصَلاَتِكَ ثُمَّ حَقُّ إِمَامِكَ فِي صَلاَتِكَ ثُمَّ حَقُّ جَلِيسِكَ ثُمَّ حَقُّ جَارِكَ ثُمَّ حَقُّ صَاحِبِكَ ثُمَّ حَقُّ شَرِيكِكَ

پس حق آن که برای نماز تو اذان می‌گوید. پس حق پیشنماز تو. پس حق همنشین تو. پس حق همسایه تو. پس حق رفیق تو. پس حق شریک تو.

ثُمَّ حَقُّ مَالِكَ ثُمَّ حَقُّ غَرِيمِكَ اَلَّذِي تُطَالِبُهُ ثُمَّ حَقُّ غَرِيمِكَ اَلَّذِي يُطَالِبُكَ ثُمَّ حَقُّ خَلِيطِكَ ثُمَّ حَقُّ خَصْمِكَ اَلْمُدَّعِي عَلَيْكَ

پس حق مال تو. پس حق وامخواه تو پس حق آنكه با تو آميزش دارد. پس حق آنكه بر تو ادعائى دارد.

ثُمَّ حَقُّ خَصْمِكَ اَلَّذِي تَدَّعِي عَلَيْهِ ثُمَّ حَقُّ مُسْتَشِيرِكَ ثُمَّ حَقُّ اَلْمُشِيرِ عَلَيْكَ ثُمَّ حَقُّ مُسْتَنْصِحِكَ ثُمَّ حَقُّ اَلنَّاصِحِ لَكَ

پس حق آنكه تو بر او ادعائى دارى. پس حق آنكه با او مشورت كنى. پس حق آنكه رأى خود را به تو گويد. پس حق آنكه از او اندرز خواهى. پس حق آنكه تو را اندرز دهد.

ثُمَّ حَقُّ مَنْ هُوَ أَكْبَرُ مِنْكَ ثُمَّ حَقُّ مَنْ هُوَ أَصْغَرُ مِنْكَ ثُمَّ حَقُّ سَائِلِكَ ثُمَّ حَقُّ مَنْ سَأَلْتَهُ

پس حق آنكه از تو بزرگتر است. پس حق آنكه از تو كوچكتر است. پس حق آنكه از تو چيزى خواهد. پس حق آنكه تو از او چيزى خواهى.

ثُمَّ حَقُّ مَنْ جَرَى لَكَ عَلَى يَدَيْهِ مَسَاءَةٌ بِقَوْلٍ أَوْ فِعْلٍ عَنْ تَعَمُّدٍ مِنْهُ أَوْ غَيْرِ تَعَمُّدٍ ثُمَّ حَقُّ أَهْلِ مِلَّتِكَ عَلَيْكَ

پس حق آنكه به گفتار يا به كردار به تو بدى كرده- از روى عمد يا بدون عمد. پس حق همدينان تو.

ثُمَّ حَقُّ أَهْلِ ذِمَّتِكَ ثُمَّ اَلْحُقُوقُ اَلْجَارِيَةُ بِقَدْرِ عِلَلِ اَلْأَحْوَالِ وَ تَصَرُّفِ اَلْأَسْبَابِ

پس حق اهل ذمّه تو (كه در پناه مسلمانان‏اند). پس حق‏هايى كه بموجب‏هاى گوناگون و سبب‏هاى مختلف پديد مى‏آيد.

فَطُوبَى لِمَنْ أَعَانَهُ اَللَّهُ عَلَى قَضَاءِ مَا أَوْجَبَ عَلَيْهِ مِنْ حُقُوقِهِ وَ وَفَّقَهُ لِذَلِكَ وَ سَدَّدَهُ

خوشا بحال كسى كه خدا او را به گزاردن حق‏هايى كه بر او واجب فرموده يارى كند و او را موفق و استوار بدارد.

فَأَمَّا حَقُّ اَللَّهِ اَلْأَكْبَرُ عَلَيْكَ فَأَنْ تَعْبُدَهُ لاَ تُشْرِكَ بِهِ شَيْئاً فَإِذَا فَعَلْتَ بِالْإِخْلاَصِ جَعَلَ لَكَ عَلَى نَفْسِهِ أَنْ يَكْفِيَكَ أَمْرَ اَلدُّنْيَا وَ اَلْآخِرَةِ

اما حق بزرگ خدا بر تو، آنست كه او را بپرستى. و چيزى را شريك او نسازى. چون از روى اخلاص چنين كردى براى تو بر خود قرار دهد، كه كار دنيا و آخرتت را بسازد

وَ حَقُّ نَفْسِكَ عَلَيْكَ أَنْ تَسْتَعْمِلَهَا بِطَاعَةِ اَللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ

و حق نفس تو بر تو اين ستكه آن را در طاعت خداى- عزّ و جلّ- بدارى

وَ حَقُّ اَللِّسَانِ إِكْرَامُهُ عَنِ اَلْخَنَى وَ تَعْوِيدُهُ اَلْخَيْرَ وَ تَرْكُ اَلْفُضُولِ اَلَّتِي لاَ فَائِدَةَ لَهَا وَ اَلْبِرُّ بِالنَّاسِ وَ حُسْنُ اَلْقَوْلِ فِيهِمْ

و حق زبان بازداشتن آنست از سخن زشت. و خوى دادن آن بر (گفتار) نيك و واگذاشتن آنچه در آن سودى نيست. و نيكوئى بمردم و سخن نيك درباره آنان‏

وَ حَقُّ اَلسَّمْعِ تَنْزِيهُهُ عَنْ سَمَاعِ اَلْغِيبَةِ وَ سَمَاعِ مَا لاَ يَحِلُّ سَمَاعُهُ

و حق گوش بازداشتن آنست از شنودن غيبت و آنچه شنيدنش روانيست

وَ حَقُّ اَلْبَصَرِ أَنْ تَغُضَّهُ عَمَّا لاَ يَحِلُّ لَكَ وَ تَعْتَبِرَ بِالنَّظَرِ بِهِ

و حق چشم اينست كه آن را از آنچه بر تو روانيست بپوشانى. و با نگريستن بدان پند گيرى

وَ حَقُّ يَدِكَ أَنْ لاَ تَبْسُطَهَا إِلَى مَا لاَ يَحِلُّ لَكَ

و حق دست آنست كه آن را در آنچه بر تو روا نيست نگشايى.

وَ حَقُّ رِجْلَيْكَ أَنْ لاَ تَمْشِيَ بِهِمَا إِلَى مَا لاَ يَحِلُّ لَكَ فَبِهِمَا تَقِفُ عَلَى اَلصِّرَاطِ فَانْظُرْ أَنْ لاَ تَزِلَّ بِكَ فَتَرَدَّى فِي اَلنَّارِ

و حق دو پاى تو آنست كه بدانها در آنجا كه بر تو روا نيست نروى. چه با اين دو پاست كه بر صراط مى‏ايستى. پس بنگر كه ترا نلغزانند كه در آتش بيفتى.

وَ حَقُّ بَطْنِكَ أَنْ لاَ تَجْعَلَهُ وِعَاءً لِلْحَرَامِ وَ لاَ تَزِيدَ عَلَى اَلشِّبَعِ

حق شكم تو اينست كه آن را ظرف حرام نسازى و بيش از سيرى نخورى.

وَ حَقُّ فَرْجِكَ أَنْ تُحْصِنَهُ عَنِ اَلزِّنَا وَ تَحْفَظَهُ مِنْ أَنْ يُنْظَرَ إِلَيْهِ

و حق عورت تو اينست كه آن را از زنا بازدارى و آن را از ديده‏ها بپوشانى

وَ حَقُّ اَلصَّلاَةِ أَنْ تَعْلَمَ أَنَّهَا وِفَادَةٌ إِلَى اَللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ أَنْتَ فِيهَا قَائِماً بَيْنَ يَدَيِ اَللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ

و حق نماز اينست كه بدانى آن برسولى رفتن نزد خداست. و تو در نماز پيش‏ خداى- عزّ و جلّ- ايستاده‏اى

فَإِذَا عَلِمْتَ ذَلِكَ قُمْتَ مَقَامَ اَلْعَبْدِ اَلذَّلِيلِ اَلْحَقِيرِ اَلرَّاغِبِ اَلرَّاهِبِ اَلرَّاجِي اَلْخَائِفِ اَلْمُسْتَكِينِ اَلْمُتَضَرِّعِ اَلْمُعَظِّمِ لِمَنْ كَانَ بَيْنَ يَدَيْهِ بِالسُّكُونِ وَ اَلْوَقَارِ وَ تُقْبِلَ عَلَيْهَا بِقَلْبِكَ وَ تُقِيمَهَا بِحُدُودِهَا وَ حُقُوقِهَا

و چون اين دانستى، مانند بنده خوار حقير خواستار، پارساى اميدوار، ترسان اندك مقدار، زارى كن بزرگ‏دارنده كردگار، با آرامش و وقار مى‏ايستى و نماز را بدل برپا ميدارى و حدود و حقوق آن را ميگذارى.

وَ حَقُّ اَلْحَجِّ أَنْ تَعْلَمَ أَنَّهُ وِفَادَةٌ إِلَى رَبِّكَ وَ فِرَارٌ إِلَيْهِ مِنْ ذُنُوبِكَ وَ بِهِ قَبُولُ تَوْبَتِكَ وَ قَضَاءُ اَلْفَرْضِ اَلَّذِي أَوْجَبَهُ اَللَّهُ عَلَيْكَ

و حق حج اين ستكه بدانى آن برسولى رفتن نزد پروردگار تو است. و گريختن از گناهان تو بسوى او است. توبه تو با آن پذيرفته است و واجبى كه خدا بر عهده تو نهاده با آن انجام يافته.

وَ حَقُّ اَلصَّوْمِ أَنْ تَعْلَمَ أَنَّهُ حِجَابٌ ضَرَبَهُ اَللَّهُ عَلَى لِسَانِكَ وَ سَمْعِكَ وَ بَصَرِكَ وَ بَطْنِكَ وَ فَرْجِكَ لِيَسْتُرَكَ بِهِ مِنَ اَلنَّارِ فَإِنْ تَرَكْتَ اَلصَّوْمَ خَرَقْتَ سِتْرَ اَللَّهِ عَلَيْكَ

و حق روزه اين ستكه بدانى آن پرده‏اى است كه خدا بر زبان و گوش و چشم و شكم و عورت تو نهاده تا تو را بدان از آتش بپوشاند. اگر روزه را واگذاشتى پرده خدا را پاره كرده‏اى.

وَ حَقُّ اَلصَّدَقَةِ أَنْ تَعْلَمَ أَنَّهَا ذُخْرُكَ عِنْدَ رَبِّكَ عَزَّ وَ جَلَّ وَ وَدِيعَتُكَ اَلَّتِي لاَ تَحْتَاجُ إِلَى اَلْإِشْهَادِ عَلَيْهَا

و حق صدقه اين ستكه بدانى آن ذخيره تو نزد پروردگار تو است- عزّ و جلّ- و سپرده‏اى كه نيازى به گواه گرفتن بر آن ندارى.

فَإِذَا عَلِمْتَ ذَلِكَ كُنْتَ بِمَا تَسْتَوْدِعُهُ سِرّاً أَوْثَقَ مِنْكَ بِمَا تَسْتَوْدِعُهُ عَلاَنِيَةً وَ تَعْلَمَ أَنَّهَا تَدْفَعُ اَلْبَلاَيَا وَ اَلْأَسْقَامَ عَنْكَ فِي اَلدُّنْيَا وَ تَدْفَعُ عَنْكَ اَلنَّارَ فِي اَلْآخِرَةِ

اگر اين را دانستى، اطمينانت بدانچه در نهان به امانت مى‏سپارى بيشتر است تا آنچه در آشكارا ميدهى. و ميدانى كه صدقه در اين جهان بلاها و بيمارى‏ها را از تو بازمى‏دارد، و در آن جهان از آتشت مى‏رهاند.

وَ حَقُّ اَلْهَدْيِ أَنْ تُرِيدَ بِهِ وَجْهَ اَللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ لاَ تُرِيدَ بِهِ خَلْقَهُ وَ لاَ تُرِيدَ بِهِ إِلاَّ اَلتَّعَرُّضَ لِرَحْمَةِ اَللَّهِ وَ نَجَاةَ رُوحِكَ يَوْمَ تَلْقَاهُ

و حق قربانى اين ستكه بدانى بدان، خداى- عزّ و جلّ- را مى‏خواهى نه آفريدگان او را. و جز رحمت پروردگار و نجات روح خود از او در روز ديدار، نميخواهى.

وَ حَقُّ اَلسُّلْطَانِ أَنْ تَعْلَمَ أَنَّكَ جُعِلْتَ لَهُ فِتْنَةً وَ أَنَّهُ مُبْتَلًى فِيكَ بِمَا جَعَلَهُ اَللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ لَهُ عَلَيْكَ مِنَ اَلسُّلْطَانِ وَ أَنَّ عَلَيْكَ أَنْ لاَ تَتَعَرَّضَ لِسَخَطِهِ فَتُلْقِيَ بِيَدِكَ إِلَى اَلتَّهْلُكَةِ وَ تَكُونَ شَرِيكاً لَهُ فِيمَا يَأْتِي إِلَيْكَ مِنْ سُوءٍ

و حق فرمانروا اين ستكه بدانى تو وسيله آزمايش او هستى. و او با قدرتى كه خدا وى را بر تو داده آزموده ميشود، و بر توست كه خود را گرفتار خشم او نسازى. و بدست خود او را به هلاكت نيندازى و در بدى كه به تو ميكند شريك او نشوى.

وَ حَقُّ سَائِسِكَ بِالْعِلْمِ اَلتَّعْظِيمُ لَهُ وَ اَلتَّوْقِيرُ لِمَجْلِسِهِ وَ حُسْنُ اَلاِسْتِمَاعِ إِلَيْهِ وَ اَلْإِقْبَالُ عَلَيْهِ

و اما حق آنكه آموزگار توست اين ستكه او را بزرگ دارى و مجلس او را محترم شمارى. و به گفته او گوش دهى. و بدو روى آورى.

وَ أَنْ لاَ تَرْفَعَ عَلَيْهِ صَوْتَكَ وَ أَنْ لاَ تُجِيبَ أَحَداً يَسْأَلُهُ عَنْ شَيْءٍ حَتَّى يَكُونَ هُوَ اَلَّذِي يُجِيبُ

و بانگ خود را در محضر او بلند نكنى و اگر كسى از او پرسشى كند تو پاسخ ندهى تا او خود پاسخ دهد.

وَ لاَ تُحَدِّثَ فِي مَجْلِسِهِ أَحَداً وَ لاَ تَغْتَابَ عِنْدَهُ أَحَداً وَ أَنْ تَدْفَعَ عَنْهُ إِذَا ذُكِرَ عِنْدَكَ بِسُوءٍ وَ أَنْ تَسْتُرَ عُيُوبَهُ وَ تُظْهِرَ مَنَاقِبَهُ

و در محضر او با كسى سخنى نگوئى و پيش او كسى را عيب نكنى و اگر پيش روى تو از او بد گويند از وى دفاع كنى. و عيب‏هاى او را بپوشانى و نكوئى‏هاى او را آشكار سازى.

وَ لاَ تُجَالِسَ لَهُ عَدُوّاً وَ لاَ تُعَادِيَ لَهُ وَلِيّاً فَإِذَا فَعَلْتَ ذَلِكَ شَهِدَ لَكَ مَلاَئِكَةُ اَللَّهِ بِأَنَّكَ قَصَدْتَهُ وَ تَعَلَّمْتَ عِلْمَهُ لِلَّهِ جَلَّ اِسْمُهُ لاَ لِلنَّاسِ

و با دشمن او ننشينى و دوست او را دشمن نگيرى. پس اگر چنين كردى فرشتگان خدا گواهى دهند كه تو براى خدا- نه براى مردم- نزد وى رفته‏اى و از او علم آموخته‏اى.

وَ أَمَّا حَقُّ سَائِسِكَ بِالْمِلْكِ فَأَنْ تُطِيعَهُ وَ لاَ تَعْصِيَهُ إِلاَّ فِيمَا يُسْخِطُ اَللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ فَإِنَّهُ لاَ طَاعَةَ لِمَخْلُوقٍ فِي مَعْصِيَةِ اَلْخَالِقِ

و حق آن كس كه مالك توست- اين ستكه او را اطاعت كنى و جز در آنچه موجب خشم خداست نافرمانى او نكنى. چه اطاعت مخلوق در معصيت خالق روا نيست.

وَ أَمَّا حَقُّ رَعِيَّتِكَ بِالسُّلْطَانِ فَأَنْ تَعْلَمَ أَنَّهُمْ صَارُوا رَعِيَّتَكَ لِضَعْفِهِمْ وَ قُوَّتِكَ فَيَجِبُ أَنْ تَعْدِلَ فِيهِمْ وَ تَكُونَ لَهُمْ كَالْوَالِدِ اَلرَّحِيمِ

و اما حق رعيت كه تو بر آنان قدرت دارى اين ستكه بدانى آنان بخاطر ناتوانى خود و قدرت تو رعيت تواند. پس واجب است كه با آنان بعدالت رفتار كنى و براى ايشان پدرى مهربان باشى.

وَ تَغْفِرَ لَهُمْ جَهْلَهُمْ وَ لاَ تُعَاجِلَهُمْ بِالْعُقُوبَةِ وَ تَشْكُرَ اَللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ عَلَى مَا آتَاكَ مِنَ اَلْقُوَّةِ عَلَيْهِمْ

و نادانى‏شان را ببخشى و در كيفرشان شتاب نكنى و هر قدرتى كه خداى عزّ و جلّ بتو عطا فرموده آن را سپاس گوئى.

وَ أَمَّا حَقُّ رَعِيَّتِكَ بِالْعِلْمِ فَأَنْ تَعْلَمَ أَنَّ اَللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ إِنَّمَا جَعَلَكَ قَيِّماً لَهُمْ فِيمَا آتَاكَ مِنَ اَلْعِلْمِ وَ فَتَحَ لَكَ مِنْ خَزَائِنِهِ

و اما حق آنان كه در علم رعيت تواند، اين ستكه بدانى خداى عزّ و جلّ با علمى كه به تو داده و گنجينه‏هائى كه بر تو گشوده، تو را سرپرست آنان كرده است.

فَإِنْ أَحْسَنْتَ فِي تَعْلِيمِ اَلنَّاسِ وَ لَمْ تَخْرَقْ بِهِمْ وَ لَمْ تَضْجَرْ عَلَيْهِمْ زَادَكَ اَللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ

پس اگر مردمان را نيكو تعليم دهى و بر آنان درشتى نكنى و بر ايشان خشم نگيرى خدا بفضل خويش علم تو را بيفزايد.

وَ إِنْ أَنْتَ مَنَعْتَ اَلنَّاسَ عِلْمَكَ أَوْ خَرِقْتَ بِهِمْ عِنْدَ طَلَبِهِمُ اَلْعِلْمَ مِنْكَ كَانَ حَقّاً عَلَى اَللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ أَنْ يَسْلُبَكَ اَلْعِلْمَ وَ بَهَاءَهُ وَ يُسْقِطَ مِنَ اَلْقُلُوبِ مَحَلَّكَ

و اگر علم خود را از مردم بازگيرى يا هنگامى كه از تو آموختن علم مى‏خواهند با آنان درشتى كنى. بر خداست كه علم و جمال آن را از تو بازگيرد و مرتبه تو را در دلها ساقط كند.

وَ أَمَّا حَقُّ اَلزَّوْجَةِ فَأَنْ تَعْلَمَ أَنَّ اَللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ جَعَلَهَا لَكَ سَكَناً وَ أُنْساً فَتَعْلَمَ أَنَّ ذَلِكَ نِعْمَةٌ مِنَ اَللَّهِ عَلَيْكَ فَتُكْرِمَهَا وَ تَرْفُقَ بِهَا

و اما حق زن اينست كه بدانى خداى- عزّ و جلّ- او را مايه آرامش و أنس تو كرده و اين نعمتى است از خدا بر تو. پس او را گرامى بدارى و با او مدارا كنى!

وَ إِنْ كَانَ حَقُّكَ عَلَيْهَا أَوْجَبَ فَإِنَّ لَهَا عَلَيْكَ أَنْ تَرْحَمَهَا لِأَنَّهَا أَسِيرُكَ وَ تُطْعِمَهَا وَ تَكْسُوَهَا فَإِذَا جَهِلَتْ عَفَوْتَ عَنْهَا

و اگر چه حق تو بر او واجب‏ترست، اما بر توست كه بر او رحمت آرى. و خوراك و پوشاك او را آماده‏سازى و اگر از روى نادانى كارى كند بر او به بخشى كه او گرفتار توست.

وَ أَمَّا حَقُّ مَمْلُوكِكَ فَأَنْ تَعْلَمَ أَنَّهُ خَلْقُ رَبِّكَ وَ اِبْنُ أَبِيكَ وَ أُمِّكَ وَ لَحْمُكَ وَ دَمُكَ لَمْ تَمْلِكْهُ لِأَنَّكَ مَا صَنَعْتَهُ دُونَ اَللَّهِ وَ لاَ خَلَقْتَ شَيْئاً مِنْ جَوَارِحِهِ

و اما حق مملوك اينست كه بدانى او آفريده پروردگار تو، و فرزند پدر و مادر توست. گوشت تو و خون توست. تو مالك او شده‏اى اما نه آنكه او را، يا اندامى از اندامهاى او را آفريده باشى.

وَ لاَ أَخْرَجْتَ لَهُ رِزْقاً وَ لَكِنَّ اَللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ كَفَاكَ ذَلِكَ ثُمَّ سَخَّرَهُ لَكَ وَ اِئْتَمَنَكَ عَلَيْهِ وَ اِسْتَوْدَعَكَ إِيَّاهُ لِيَحْفَظَ لَكَ مَا تَأْتِيهِ مِنْ خَيْرٍ إِلَيْهِ

و يا او را روزى داده باشى. بلكه خدا- عزّ و جلّ- اين كارها را از تو كفايت كرده، سپس او را مسخر تو ساخته، و تو را أمين بر او دانسته و او را به تو سپرده تا هر نيكى كه درباره او ميكنى براى تو نگاهدارد.

فَأَحْسِنْ إِلَيْهِ كَمٰا أَحْسَنَ اَللّٰهُ إِلَيْكَ وَ إِنْ كَرِهْتَهُ اِسْتَبْدَلْتَ بِهِ وَ لَمْ تُعَذِّبْ خَلْقَ اَللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ لاٰ قُوَّةَ إِلاّٰ بِاللّٰهِ

پس چنانكه خدا در باره تو نيكوئى كرده تو در حق آن بنده نيكوئى كن! و اگر او را ناخوش داشتى، او را عوض كن تا آفريده خدا را آزار نداده باشى. و لا قوّة إلّا باللّه.

وَ حَقُّ أُمِّكَ أَنْ تَعْلَمَ أَنَّهَا حَمَلَتْكَ حَيْثُ لاَ يَحْتَمِلُ أَحَدٌ أَحَداً وَ أَعْطَتْكَ مِنْ ثَمَرَةِ قَلْبِهَا مَا لاَ يُعْطِي أَحَدٌ أَحَداً

و حق مادرت اينست كه بدانى او تو را در جائى برداشته كه كسى كسى را برنمى‏دارد. و از ميوه دل خود به تو داده كه كسى بديگرى نميدهد.

وَ وَقَتْكَ بِجَمِيعِ جَوَارِحِهَا وَ لَمْ تُبَالِ أَنْ تَجُوعَ وَ تُطْعِمَكَ وَ تَعْطَشَ وَ تَسْقِيَكَ وَ تَعْرَى وَ تَكْسُوَكَ وَ تَضْحَى وَ تُظِلَّكَ

و تو را با همه اعضاى خود نگاهبانى كرده، و باكى نداشته است كه خود گرسنه ماند و تو را سير سازد. و خود تشنه ماند و تو را سيراب كند. و برهنه باشد و تو را بپوشاند. و خود در آفتاب باشد و تو را در سايه نگاهدارد.

وَ تَهْجُرَ اَلنَّوْمَ لِأَجْلِكَ وَ وَقَتْكَ اَلْحَرَّ وَ اَلْبَرْدَ لِتَكُونَ لَهَا فَإِنَّكَ لاَ تُطِيقُ شُكْرَهَا إِلاَّ بِعَوْنِ اَللَّهِ تَعَالَى وَ تَوْفِيقِهِ

و بخاطر تو بيدارى كشد و تو را از گرما و سرما نگاهدارد، تا تو براى او باشى. پس جز بيارى خدا و توفيق او از عهده سپاس او بر نخواهى آمد.

وَ أَمَّا حَقُّ أَبِيكَ فَأَنْ تَعْلَمَ أَنَّهُ أَصْلُكَ وَ أَنَّهُ لَوْلاَهُ لَمْ تَكُنْ فَمَهْمَا رَأَيْتَ فِي نَفْسِكَ مِمَّا يُعْجِبُكَ

اما حق پدر تو اين ستكه بدانى او اصل تو است و اگر او نبود تو نميبودى. پس هرگاه در خود چيزى ديدى كه تو را شادمان ساخت

فَاعْلَمْ أَنَّ أَبَاكَ أَصْلُ اَلنِّعْمَةِ عَلَيْكَ فِيهِ فَاحْمَدِ اَللَّهَ وَ اُشْكُرْهُ عَلَى قَدْرِ ذَلِكَ وَ لاٰ قُوَّةَ إِلاّٰ بِاللّٰهِ

بدان كه اصل آن نعمت را از پدرت دارى. و خدا را بر آن سپاس گوى و آن اندازه كه ميتوانى شكر او گوى «و لا قوّة إلّا باللّه».

وَ أَمَّا حَقُّ وَلَدِكَ فَأَنْ تَعْلَمَ أَنَّهُ مِنْكَ وَ مُضَافٌ إِلَيْكَ فِي عَاجِلِ اَلدُّنْيَا بِخَيْرِهِ وَ شَرِّهِ

و اما حق فرزند تو اين ستكه بدانى او از توست و در نيك و بد اين جهان پيوسته بتو.

وَ أَنَّكَ مَسْئُولٌ عَمَّا وُلِّيتَهُ مِنْ حُسْنِ اَلْأَدَبِ وَ اَلدَّلاَلَةِ عَلَى رَبِّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ اَلْمَعُونَةِ لَهُ عَلَى طَاعَتِهِ

و تو بحكم ولايتى كه بر او دارى در آداب نيك آموختن و شناساندن خدا- عزّ و جلّ- و كمك كردن وى بر اطاعت خدا مسئول او هستى

فَاعْمَلْ فِي أَمْرِهِ عَمَلَ مَنْ يَعْلَمُ أَنَّهُ مُثَابٌ عَلَى اَلْإِحْسَانِ إِلَيْهِ مُعَاقَبٌ عَلَى اَلْإِسَاءَةِ إِلَيْهِ

پس در كار او همچون كسى باش كه ميداند در نيكوئى وى را پاداش، و در بدى او را كيفر ميدهند.

وَ أَمَّا حَقُّ أَخِيكَ فَأَنْ تَعْلَمَ أَنَّهُ يَدُكَ وَ عِزُّكَ وَ قُوَّتُكَ فَلاَ تَتَّخِذْهُ سِلاَحاً عَلَى مَعْصِيَةِ اَللَّهِ وَ لاَ عُدَّةً لِلظُّلْمِ لِخَلْقِ اَللَّهِ

و اما حق برادرت اين ستكه بدانى او دست تو، و عزت تو، و قوت توست. پس او را سلاح نافرمانى خدا مساز! و وسيله ستم بر آفريدگان خدا قرار مده!

وَ لاَ تَدَعْ نُصْرَتَهُ عَلَى عَدُوِّهِ وَ اَلنَّصِيحَةَ لَهُ فَإِنْ أَطَاعَ اَللَّهَ وَ إِلاَّ فَلْيَكُنِ اَللَّهُ أَكْرَمَ عَلَيْكَ مِنْهُ وَ لاٰ قُوَّةَ إِلاّٰ بِاللّٰهِ

و برابر دشمنانش يارى او را ترك مكن! و نصيحت خود را از او بازمگير!- اگر در فرمان خدا باشد- وگرنه خدا را از او بزرگ‏تر بدان. «و لا قوّة إلّا باللّه».

وَ أَمَّا حَقُّ مَوْلاَكَ اَلْمُنْعِمِ عَلَيْكَ فَأَنْ تَعْلَمَ أَنَّهُ أَنْفَقَ فِيكَ مَالَهُ وَ أَخْرَجَكَ مِنْ ذُلِّ اَلرِّقِّ وَ وَحْشَتِهِ إِلَى عِزِّ اَلْحُرِّيَّةِ وَ أُنْسِهَا

و اما حق مولاى تو كه تو را آزاد كرده، اينكه بدانى او مال خود را در راه تو داده و تو را از خوارى بندگى و وحشت آن رانده و به عزت آزادى و انس آن رسانده.

فَأَطْلَقَكَ مِنْ أَسْرِ اَلْمَلَكَةِ وَ فَكَّ عَنْكَ قَيْدَ اَلْعُبُودِيَّةِ وَ أَخْرَجَكَ مِنَ اَلسِّجْنِ وَ مَلَّكَكَ نَفْسَكَ وَ فَرَّغَكَ لِعِبَادَةِ رَبِّكَ

از بند ملكيّت رهانده و قيد بندگى را از تو گشوده، و از زندانت بدر آورده و تو را مالك خود ساخته، و براى عبادت پروردگارت آسوده خاطر كرده است.

وَ تَعْلَمَ أَنَّهُ أَوْلَى اَلْخَلْقِ بِكَ فِي حَيَاتِكَ وَ مَوْتِكَ وَ أَنَّ نُصْرَتَهُ عَلَيْكَ وَاجِبَةٌ بِنَفْسِكَ وَ مَا اِحْتَاجَ إِلَيْهِ مِنْكَ وَ لاٰ قُوَّةَ إِلاّٰ بِاللّٰهِ

و بدانى كه در زندگانى و مرگت از هر كس به تو نزديك‏تر و يارى او در آنچه بتو نيازمند است بر تو واجب است. «و لا قوّة إلّا باللّه».

وَ أَمَّا حَقُّ مَوْلاَكَ اَلَّذِي أَنْعَمْتَ عَلَيْهِ فَأَنْ تَعْلَمَ أَنَّ اَللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ جَعَلَ عِتْقَكَ لَهُ وَسِيلَةً إِلَيْهِ وَ حِجَاباً لَكَ مِنَ اَلنَّارِ

و اما حق مولايى كه تو بر او انعام كرده‏اى اين ستكه بدانى خداى- عزّ و جلّ- اين آزاد كردن را وسيله‏اى نزد خود ساخته و پرده‏اى ميان تو و آتش قرار داده است.

وَ أَنَّ ثَوَابَكَ فِي اَلْعَاجِلِ مِيرَاثُهُ إِذَا لَمْ يَكُنْ لَهُ رَحِمٌ مُكَافَأَةً بِمَا أَنْفَقْتَ مِنْ مَالِكَ وَ فِي اَلْآجِلِ اَلْجَنَّةُ

اگر او را خويشاوندى نباشد، بپاداش مالى كه به بهاى او داده‏اى در اين جهان ميراث او از آن توست. و در آخرت بهشت خواهى داشت.

وَ أَمَّا حَقُّ ذِي اَلْمَعْرُوفِ عَلَيْكَ فَأَنْ تَشْكُرَهُ وَ تَذْكُرَ مَعْرُوفَهُ وَ تُكْسِبَهُ اَلْمَقَالَةَ اَلْحَسَنَةَ وَ تُخْلِصَ لَهُ اَلدُّعَاءَ فِيمَا بَيْنَكَ وَ بَيْنَ اَللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ

و اما حق كسى كه به تو نيكى كرده، اين ستكه او را سپاسگزار باشى. و نيكى او را بياد دارى و براى او نام نيك بدست آرى. و ميان خود و خداى- عزّ و جلّ- او را خالصانه دعا گوئى.

فَإِذَا فَعَلْتَ ذَلِكَ كُنْتَ قَدْ شَكَرْتَهُ سِرّاً وَ عَلاَنِيَةً ثُمَّ إِنْ قَدَرْتَ عَلَى مُكَافَأَتِهِ يَوْماً كَافَأْتَهُ

هرگاه چنين كردى در نهان و آشكارا سپاس او گفته باشى. آنگاه اگر توانى روزى او را پاداش نيكو دهى

وَ أَمَّا حَقُّ اَلْمُؤَذِّنِ أَنْ تَعْلَمَ أَنَّهُ مُذَكِّرٌ لَكَ رَبَّكَ عَزَّ وَ جَلَّ وَ دَاعٍ لَكَ إِلَى حَظِّكَ وَ عَوْنُكَ عَلَى قَضَاءِ فَرْضِ اَللَّهِ عَلَيْكَ فَاشْكُرْهُ عَلَى ذَلِكَ شُكْرَكَ لِلْمُحْسِنِ إِلَيْكَ

و اما حق اذان‏گو اينست كه بدانى او خداى تو- عزّ و جلّ- را بيادت مى‏آورد و تو را به نصيبت مى‏خواند. و بر انجام واجبى كه خدا بر تو نهاده يارى مى‏دهد. پس او را بر اين كار چنان سپاس گو كه نيكوكار بر خود را سپاس ميگوئى.

وَ أَمَّا حَقُّ إِمَامِكَ فِي صَلاَتِكَ فَأَنْ تَعْلَمَ أَنَّهُ قَدْ تَقَلَّدَ اَلسِّفَارَةَ فِيمَا بَيْنَكَ وَ بَيْنَ رَبِّكَ عَزَّ وَ جَلَّ وَ تَكَلَّمَ عَنْكَ وَ لَمْ تَتَكَلَّمْ عَنْهُ

و اما حق پيشنماز تو آنست كه بدانى او عهده‏دار نمايندگى ميان تو و پروردگارت- عزّ و جلّ- است او از جانب تو سخن ميگويد و تو از جانب او سخن نميگوئى.

وَ دَعَا لَكَ وَ لَمْ تَدْعُ لَهُ وَ كَفَاكَ هَوْلَ اَلْمُقَامِ بَيْنَ يَدَيِ اَللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فَإِنْ كَانَ بِهِ نَقْصٌ كَانَ بِهِ دُونَكَ وَ إِنْ كَانَ تَمَاماً كُنْتَ شَرِيكَهُ

او براى تو دعا ميكند و تو براى او دعا نميكنى. و مهم ايستادن تو را برابر خداى- عز و جل- كفايت ميكند و تو از او كفايت نميكنى. پس اگر در آن نقصى باشد بر اوست نه بر تو. و اگر درست باشد، تو شريك او هستى

وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ عَلَيْكَ فَضْلٌ فَوَقَى نَفْسَكَ بِنَفْسِهِ وَ صَلاَتَكَ بِصَلاَتِهِ فَتَشْكُرُ لَهُ عَلَى قَدْرِ ذَلِكَ

و او را بر تو برترى نيست. او خود را سپر تو و نمازش را سپر نماز تو كرده. پس او را بدين اندازه سپاسگوى.

وَ أَمَّا حَقُّ جَلِيسِكَ فَأَنْ تُلِينَ لَهُ جَانِبَكَ وَ تُنْصِفَهُ فِي مُجَازَاةِ اَللَّفْظِ وَ لاَ تَقُومَ مِنْ مَجْلِسِكَ إِلاَّ بِإِذْنِهِ

و اما حق همنشين تو اينست كه با او نرم‏خو باشى. و در سخن گفتن با وى براه انصاف روى و از آنجا كه نشسته‏اى جز با رخصت او برنخيزى

وَ مَنْ يَجْلِسُ إِلَيْكَ يَجُوزُ لَهُ اَلْقِيَامُ عَنْكَ بِغَيْرِ إِذْنِكَ وَ تَنْسَى زَلاَّتِهِ وَ تَحْفَظَ خَيْرَاتِهِ وَ لاَ تُسْمِعَهُ إِلاَّ خَيْراً

و آنكه نزد تو نشيند تواند كه بى‏رخصت تو برخيزد- و لغزش او را فراموش كنى. و خوبى‏هاى او را حفظ كنى و جز سخن نيك بگوش او نگوئى.

وَ أَمَّا حَقُّ جَارِكَ فَحِفْظُهُ غَائِباً وَ إِكْرَامُهُ شَاهِداً وَ نُصْرَتُهُ إِذَا كَانَ مَظْلُوماً وَ لاَ تَتَبَّعْ لَهُ عَوْرَةً فَإِنْ عَلِمْتَ عَلَيْهِ سُوءاً سَتَرْتَهُ عَلَيْهِ

و اما حق همسايه‏ات، حفظ اوست در نهان و بزرگداشت اوست در عيان و يارى او اگر ستمديده باشد. و بايد كه عيب او. را نجويى. و اگر از او زشتى ديدى آن را بپوشانى.

وَ إِنْ عَلِمْتَ أَنَّهُ يَقْبَلُ نَصِيحَتَكَ نَصَحْتَهُ فِيمَا بَيْنَكَ وَ بَيْنَهُ وَ لاَ تُسْلِمُهُ عِنْدَ شَدِيدَةٍ وَ تُقِيلُ عَثْرَتَهُ وَ تَغْفِرُ ذَنْبَهُ وَ تُعَاشِرُهُ مُعَاشَرَةً كَرِيمَةً وَ لاٰ قُوَّةَ إِلاّٰ بِاللّٰهِ

و اگر دانستى اندرز تو را مى‏پذيرد او را اندرز دهى- چنانكه بين تو و او بماند- و هنگام سختى او را رها نكنى. و از خطاى او درگذرى. و گناه او را ببخشى. و با او بزرگوارانه معاشرت كنى «و لا قوّة إلّا باللّه».

وَ أَمَّا حَقُّ اَلصَّاحِبِ فَأَنْ تَصْحَبَهُ بِالتَّفَضُّلِ وَ اَلْإِنْصَافِ وَ تُكْرِمَهُ كَمَا يُكْرِمُكَ وَ كُنْ عَلَيْهِ رَحْمَةً وَ لاَ تَكُنْ عَلَيْهِ عَذَاباً وَ لاٰ قُوَّةَ إِلاّٰ بِاللّٰهِ

و اما حق رفيق تو اين ستكه با او با انصاف و بزرگوارى همراه باشى. و چنانكه او تو را اكرام ميكند وى را اكرام كنى. و بر او رحمت باشى نه عذاب. «و لا قوّة إلّا باللّه».

وَ أَمَّا حَقُّ اَلشَّرِيكِ فَإِنْ غَابَ كَفَيْتَهُ وَ إِنْ حَضَرَ رَعَيْتَهُ وَ لاَ تَحْكُمْ دُونَ حُكْمِهِ وَ لاَ تُعْمِلْ رَأْيَكَ دُونَ مُنَاظَرَتِهِ وَ تَحْفَظُ عَلَيْهِ مَالَهُ

و اما حق شريك اينست كه اگر غايب باشد، او را كفايت كنى. و اگر حاضر باشد او را رعايت نمائى و مخالف او حكمى نكنى. و بى‏مشورت او كارى نرانى. مال او را نگهبانى كنى

وَ لاَ تَخُونُهُ فِيمَا عَزَّ أَوْ هَانَ مِنْ أَمْرِهِ فَإِنَّ يَدَ اَللَّهِ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى عَلَى اَلشَّرِيكَيْنِ مَا لَمْ يَتَخَاوَنَا وَ لاٰ قُوَّةَ إِلاّٰ بِاللّٰهِ

و در بسيار و يا اندك آن خيانت نورزى. چه مادام كه دو شريك بيكديگر خيانت نكنند دست خدا با آنهاست. «و لا قوّة إلّا باللّه».

وَ أَمَّا حَقُّ مَالِكَ فَأَنْ لاَ تَأْخُذَهُ إِلاَّ مِنْ حِلِّهِ وَ لاَ تُنْفِقَهُ إِلاَّ فِي وَجْهِهِ وَ لاَ تُؤْثِرَ عَلَى نَفْسِكَ مَنْ لاَ يَحْمَدُكَ

و اما حق مال تو اينست كه آن را جز از حلال نگيرى. و جز در راه آن خرج نكنى. و كسى را كه سپاس تو نميدارد بر خود مقدم ندارى.

فَاعْمَلْ فِيهِ بِطَاعَةِ رَبِّكَ وَ لاَ تَبْخَلْ بِهِ فَتَبُوءَ بِالْحَسْرَةِ وَ اَلنَّدَامَةِ مَعَ اَلسَّعَةِ وَ لاٰ قُوَّةَ إِلاّٰ بِاللّٰهِ

پس در آن باطاعت پروردگار كار كن. «و لا قوّة إلّا باللّه».

وَ أَمَّا حَقُّ غَرِيمِكَ اَلَّذِي يُطَالِبُكَ فَإِنْ كُنْتَ مُوسِراً أَعْطَيْتَهُ وَ إِنْ كُنْتَ مُعْسِراً أَرْضَيْتَهُ بِحُسْنِ اَلْقَوْلِ وَ رَدَدْتَهُ عَنْ نَفْسِكَ رَدّاً لَطِيفاً

و اما حق وامخواه تو اينست كه اگر مال دارى وام او را بپردازى. و اگر تنگدستى با سخن نيكو او را راضى سازى و با لطف او را از سر خود باز كنى.

وَ حَقُّ اَلْخَلِيطِ أَنْ لاَ تَغُرَّهُ وَ لاَ تَغُشَّهُ وَ لاَ تَخْدَعَهُ وَ تَتَّقِيَ اَللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى فِي أَمْرِهِ

و حق معاشر آنست كه وى را فريب ندهى. و گول نزنى. و نيرنگ با او بكار نبرى و در كار او از خداى تبارك و تعالى بترسى.

وَ حَقُّ اَلْخَصْمِ اَلْمُدَّعِي عَلَيْكَ فَإِنْ كَانَ مَا يَدَّعِي عَلَيْكَ حَقّاً كُنْتَ شَاهِدَهُ عَلَى نَفْسِكَ وَ لَمْ تَظْلِمْهُ وَ أَوْفَيْتَهُ حَقَّهُ

و حق خصمى كه بر تو ادعا دارد. اگر آنچه دعوى كند درست باشد تو گواه او بر خود باشى و بر او ستم نكنى. و حق او را به كمال بدهى

وَ إِنْ كَانَ مَا يَدَّعِي بَاطِلاً رَفَقْتَ بِهِ وَ لَمْ تَأْتِ فِي أَمْرِهِ غَيْرَ اَلرِّفْقِ وَ لَمْ تُسْخِطْ رَبَّكَ فِي أَمْرِهِ وَ لاٰ قُوَّةَ إِلاّٰ بِاللّٰهِ

و اگر دعوى باطل كند، با او مدارا كنى و جز راه مدارا پيش نگيرى و در كار او خداى خويش را بخشم نياورى. «و لا قوّة باللّه».

وَ حَقُّ خَصْمِكَ اَلَّذِي تَدَّعِي عَلَيْهِ إِنْ كُنْتَ مُحِقّاً فِي دَعْوَتِكَ أَجْمَلْتَ مُقَاوَلَتَهُ وَ لَمْ تَجْحَدْ حَقَّهُ وَ إِنْ كُنْتَ مُبْطِلاً فِي دَعْوَتِكَ اِتَّقَيْتَ اَللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ وَ تُبْتَ إِلَيْهِ وَ تَرَكْتَ اَلدَّعْوَى

و حق خصم تو كه بر او دعوى دارى اين ستكه اگر در دعوى خود راستگو باشى، به نيكوى با وى سخن گوئى. و حق او را انكار نكنى. و اگر در مطالبت خود دروغگويى از خداى- عزّ و جلّ- بپرهيزى. و بسوى او توبه كنى و دعوى را رها سازى.

وَ حَقُّ اَلْمُسْتَشِيرِ إِنْ عَلِمْتَ أَنَّ لَهُ رَأْياً أَشَرْتَ عَلَيْهِ وَ إِنْ لَمْ تَعْلَمْ أَرْشَدْتَهُ إِلَى مَنْ يَعْلَمُ

و حق آن كس كه با تو مشورت كند اينست كه اگر در آنچه پرسد چيزى ميدانى بگويى. وگرنه او را بدان كس كه داند راهنمائى كنى

وَ حَقُّ اَلْمُشِيرِ عَلَيْكَ أَنْ لاَ تَتَّهِمَهُ فِيمَا لاَ يُوَافِقُكَ مِنْ رَأْيِهِ فَإِنْ وَافَقَكَ حَمِدْتَ اَللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ

و حق آن كس كه تو از او مشورت خواهى اينست كه در آنچه موافق تو نگويد وى را متهم نسازى. و اگر موافق تو گويد خداى- عزّ و جلّ- را بر آن سپاس گوئى.

وَ حَقُّ اَلْمُسْتَنْصِحِ أَنْ تُؤَدِّيَ إِلَيْهِ اَلنَّصِيحَةَ وَ لْيَكُنْ مَذْهَبُكَ اَلرَّحْمَةَ لَهُ وَ اَلرِّفْقَ بِهِ

و حق آن كس كه از تو نصيحت خواهد اين ستكه او را اندرز دهى. و راه مدارا و مهربانى بدو را پيش گيرى.

وَ حَقُّ اَلنَّاصِحِ أَنْ تُلِينَ لَهُ جَنَاحَكَ وَ تُصْغِيَ إِلَيْهِ بِسَمْعِكَ فَإِنْ أَتَى اَلصَّوَابَ حَمِدْتَ اَللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ

و حق آن كس كه ترا نصيحت كند اينست كه برابر او نرم‏خو باشى. و بد و نيك گوش فرا دهى. اگر درست نصيحت كند، خداى- عزّ و جلّ- را بدان سپاس گويى.

وَ إِنْ لَمْ يُوَافِقْ رَحِمْتَهُ وَ لَمْ تَتَّهِمْهُ وَ عَلِمْتَ أَنَّهُ أَخْطَأَ وَ لَمْ تُؤَاخِذْهُ بِذَلِكَ إِلاَّ أَنْ يَكُونَ مُسْتَحِقّاً لِلتُّهَمَةِ فَلاَ تَعْبَأْ بِشَيْءٍ مِنْ أَمْرِهِ عَلَى حَالٍ وَ لاٰ قُوَّةَ إِلاّٰ بِاللّٰهِ

و اگر موافق تو نگويد بدو رحمت آرى. و او را متهم نكنى. و بدانى كه او خطا كرده است و بر اين خطا بر او نگيرى. مگر آنكه مستحق تهمت باشد كه در اين صورت بكار او اندك اعتنائى مكن. «و لا قوّة إلّا باللّه».

وَ حَقُّ اَلْكَبِيرِ تَوْقِيرُهُ لِسِنِّهِ وَ إِجْلاَلُهُ لِتَقَدُّمِهِ فِي اَلْإِسْلاَمِ قَبْلَكَ وَ تَرْكُ مُقَابَلَتِهِ عِنْدَ اَلْخِصَامِ وَ لاَ تَسْبِقْهُ إِلَى طَرِيقٍ وَ لاَ تَتَقَدَّمْهُ وَ لاَ تَسْتَجْهِلْهُ وَ إِنْ جَهِلَ عَلَيْكَ اِحْتَمَلْتَهُ وَ أَكْرَمْتَهُ لِحَقِّ اَلْإِسْلاَمِ وَ حُرْمَتِهِ

و حق بزرگتر از تو اينست كه او را بخاطر سالمندى وى بزرگ دارى. و چون در مسلمانى از تو پيش‏تر است او را حرمت نهى. و در مخاصمت با او مقابلت نكنى. و در راه بر او پيشى نگيرى. و از او پيش نيفتى و با او جهالت نورزى. و اگر او بر تو جهالت كند، بخاطر اسلام و حرمت آن آن را تحمل كنى و او را اكرام نمائى.

وَ حَقُّ اَلصَّغِيرِ رَحْمَتُهُ فِي تَعْلِيمِهِ وَ اَلْعَفْوُ عَنْهُ وَ اَلسَّتْرُ عَلَيْهِ وَ اَلرِّفْقُ بِهِ وَ اَلْمَعُونَةُ لَهُ

و حق كوچك، رحمت بر او در آموختن او، و گذشت از وى. و پرده‏پوشى. و مدارا بدو و كمك اوست

وَ حَقُّ اَلسَّائِلِ إِعْطَاؤُهُ عَلَى قَدْرِ حَاجَتِهِ

و حق خواهنده، دادن بدو بمقدار نياز است.

وَ حَقُّ اَلْمَسْئُولِ إِنْ أَعْطَى فَاقْبَلْ مِنْهُ بِالشُّكْرِ وَ اَلْمَعْرِفَةِ بِفَضْلِهِ وَ إِنْ مَنَعَ فَاقْبَلْ عُذْرَهُ

حق كسى كه چيزى از او خواسته شده اين ستكه اگر داد، از او با سپاس و قدردانى از فضل او، پذيرى. و اگر نداد عذر او را قبول كنى.

وَ حَقُّ مَنْ سَرَّكَ لِلَّهِ تَعَالَى ذِكْرُهُ أَنْ تَحْمَدَ اَللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ أَوَّلاً ثُمَّ تَشْكُرَهُ

و حق كسى كه تو را بخاطر خدا شاد كند، اينست كه نخست خداى- عز و جل- را سپاسگوئى سپس او را شكرگزار باشى.

وَ حَقُّ مَنْ أَسَاءَكَ أَنْ تَعْفُوَ عَنْهُ وَ إِنْ عَلِمْتَ أَنَّ اَلْعَفْوَ عَنْهُ يُضِرُّ اِنْتَصَرْتَ قَالَ اَللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى وَ لَمَنِ اِنْتَصَرَ بَعْدَ ظُلْمِهِ فَأُولٰئِكَ مٰا عَلَيْهِمْ مِنْ سَبِيلٍ

و حق كسى كه بتو بدى كند اين ستكه بر او ببخشى. و اگر دانستى كه بخشيدن او بد است، داد خود را از او بگيرى. خداى- تبارك و تعالى- گويد بر كسى كه بدو ستم رسيده باشد و دادخواهى كند گناهى نيست.

وَ حَقُّ أَهْلِ مِلَّتِكَ إِضْمَارُ اَلسَّلاَمَةِ وَ اَلرَّحْمَةِ لَهُمْ وَ اَلرِّفْقُ بِمُسِيئِهِمْ وَ تَأَلُّفُهُمْ وَ اِسْتِصْلاَحُهُمْ وَ شُكْرُ مُحْسِنِهِمْ وَ كَفُّ اَلْأَذَى عَنْهُمْ وَ تُحِبُّ لَهُمْ مَا تُحِبُّ لِنَفْسِكَ وَ تَكْرَهُ لَهُمْ مَا تَكْرَهُ لِنَفْسِكَ

و اما حق همدينان تو اين ستكه در ضمير خود سلامت آنان را خواهى. و بر ايشان رحمت آورى. و با گناهكار آنان مدارا كنى. و با آنان الفت گيرى. و در اصلاح كار ايشان بكوشى. و نيكوكاران آنان را سپاس گويى و آزار خود را از ايشان بازدارى. و آنچه براى خود دوست دارى براى آنان دوست داشته باشى. و آنچه براى خود ناخوش ميدارى براى آنان ناخوش دارى.

وَ أَنْ تَكُونَ شُيُوخُهُمْ بِمَنْزِلَةِ أَبِيكَ وَ شُبَّانُهُمْ بِمَنْزِلَةِ إِخْوَتِكَ وَ عَجَائِزُهُمْ بِمَنْزِلَةِ أُمِّكَ وَ اَلصِّغَارُ بِمَنْزِلَةِ أَوْلاَدِكَ

پيران آنان را همچون خود دانى. و جوانانشان را برادر خود انگارى و پيرزنان ايشان را مادر خود شمارى و كودكان را فرزند خود بحساب‏ آرى.

وَ حَقُّ اَلذِّمَّةِ أَنْ تَقْبَلَ مِنْهُمْ مَا قَبِلَ اَللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ وَ لاَ تَظْلِمَهُمْ مَا وَفَوْا لِلَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ بِعَهْدِهِ .[۳]

حق كسانى كه در پناه مسلمانان‏اند اين ستكه آنچه خداى- عزّ و جلّ- از آنان مى‏پذيرد بپذيرى. و مادام كه بعهد خداى- عزّ و جلّ- وفادار هستند بر ايشان ستم نكنى.


[۱]حدیثی از امام سجاد(ع) درباره پنجاه حق که بر عهده انسان است؛ همچون حق خدا، پیشوایان، اعضای بدن، خویشاوندان و اعمالی مانند نماز، روزه، حج، قربانی و صدقه.

حدیث‌پژوهان این حدیث را به‌جهت اعتبار راویان و منابع حدیثی‌اش معتبر می‌دانند. ترجمه‌های فارسی (متعدد)، انگلیسی، فرانسوی، اردو و هندی از این رساله منتشر و شرح‌های بسیاری بر آن نوشته‌ شده است.

راوی «رسالة الحقوق» ابوحمزه ثمالی (متوفی به سال ۱۵۰ ق) است که یکى از چهره‌هاى معروف عرفانى و معنوى شیعه است. و چهار امام معصوم یعنی امام سجاد، امام باقر، امام صادق و امام کاظم (علیهم‌السلام) را ملاقات کرده است.

قدیمی ترین منابع حدیثى که رساله حقوق امام سجاد علیه‌السلام را به طور کامل ثبت کرده‌اند، عبارتند از:

تحف العقول، تألیف ابن شعبه حرانى، (متوفى ۳۸۱ق) ؛ در تحف العقول پنجاه حق از حقوق ثبت شده، اما سند رساله یاد نشده است؛

الخصال تألیف شیخ صدوق؛

الامالی تألیف شیخ صدوق؛

من لایحضره الفقیه، تألیف شیخ صدوق، متوفى ۳۸۲ هجرى می‌‌باشد.

سایر منابع، این رساله را باواسطه یا بدون واسطه از این منابع نقل می کنند. در حدیث موجود در «من لایحضر» سلسله سند نقل نشده و حدیث مرسل است.

در فلاح السائل از سید بن طاووس نقل شده که این رساله را با سند از شیخ کلینی روایت نموده است که نشان دهنده‌ی آن است که این رساله به صورت مسند نزد شیخ کلینی موجود بوده است.

البته تفاوت‌هایی در نقل رسالة الحقوق در این سه کتاب وجود دارد. از جمله آن که در تحف العقول و خصال در آغاز رسالة الحقوق، مقدمه ای آمده که به منزله فهرست رساله است، اما در من لایحضره الفقیه رساله به عبارت «و حق الله الاکبر علیک» آغاز می گردد و این مقدمه را ندارد.

در من لایحضر تصریح نشده است که حقوق مذکور رساله‌اى است از امام سجاد علیه‌السلام ولى در خصال به این نکته تصریح شده است و عبارت چنین است:‌‌ الحقوق الخمسون التى کتب بها على بن الحسین سید العابدین علیه‌السلام الى بعض اصحابه...

شماره حقوق در تحف العقول، هم در مقدمه و هم متن رساله، ۵۰ حق است، در حالی که در خصال و من لایحضره الفقیه تعداد آن به ۵۱ حق می رسد. در این دو کتاب، حق حج پس از حق نماز و پیش از حق روزه آمده و در تحف العقول نیامده است و این در حالی است که در مقدمه رساله در خصال، حق حج ذکر نشده و از این جهت همانند تحف العقول است. همچنین در مقدمه رساله در خصال حق بدهکار ذکر شده ولی در متن رساله نیامده است. متن تحف العقول اندکی مبسوط‌تر از نقل صدوق است.

[۲]رحمک

[۳]الخصال, جلد۲, صفحه۵۶۴

0 دیدگاه

دیدگاه خود را بنویسید
https://samtekhoda.com